![]() |
![]() |
|
| شمالی بوی بارون داره خونش |
|
روزي مرد كوري روي پله هاي ساختماني نشسته و كلاه و تابلويي را در كنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده مي شد: من كور هستم لطفا كمك كنيد. روزنامه نگاري خلاقي از كنار او مي گذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سكه داخل كلاه بود. او چند سكه داخل كلاه انداخت و بدون اين كه از مرد كور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را كنار پاي او گذاشت و آنجا را ترك كرد. عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت متوجه شد كه كلاه مرد كور پر از سكه و اسكناس شده است مرد كور از صداي قدم هاي او خبرنگار را شناخت و خواست كه به او بگويد كه بر روي تابلو چه نوشته است؟ روزنامه نگار در جواب گفت : چيز خاص و مهمي نبود من فقط نوشته شما را به شكل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد كور هيچ وقت ندانست كه او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده مي شد : امروز بهار است ولي من نمي توانم آن را ببينم !!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 14:17 توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من آرش بچه شمال هستم از اینکه به من سر می زنید ممنونم
باز هم منتظر حضور سبزتان هستم. گرگانی ها بفرمایند |
| پیوندهای روزانه |
|
بهداشت وخانواده آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
مهستي از بين ما رفت |
|
RSS
|
FreeCod Fall Hafez