تبليغاتX
باور کنید واقعیته. . .
شمالی بوی بارون داره خونش
+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 23:43  توسط آرش | 

 روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند

 همه از دوست فقط چشم و دهن ميخواهند

 ديو هستند ولي مثل پري مي‌پوشند

  گرگ‌هايي كه لباس پدري مي‌پوشند

 آنچه ديدند به مقياس نظر مي‌سنجند

عشق‌ را همه با دور كمر مي‌سنجند

 خب طبيعي ست كه يك روز به پايان برسد

  عشق‌هايي كه سر پيچ خيابان برسد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 23:50  توسط آرش | 

سه تا پسره با هم كل گذاشته بودن، اولي ميگه: باباي من مهم‌ترين آدم مملكته.

 دوتاي ديگه ميپرسن: مگه بابات چيكارس؟ ميگه: باباي من رئيس‌جمهوره. هر قانوني

 كه بخواد گذاشته بشه رو بايد اول باباي من امضا كنه. دومي ميگه: برو بابا حال

 نداري. باباي من عمري پوز باباي تورو ميزنه! اوليه ميگه: مگه بابات چيكارس؟ پسره

 ميگه : باباي من نماينده مجلسه.. تا باباي من راي نده، عمري قانوناي باباي تو

 تصويب نميشن. سومي برميگرده ميگه: باباهاي شما جلوي باباي من پشم هم

 نيستن! اون دو تا ميپرسن: مگه بابات چيكارس؟ پسره ميگه: باباي من پاسبونه...

 جلوي خيابون واميسته، پونصدتومن ميگيره، ميشاشه به قانون باباهاي هردوتون!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 23:46  توسط آرش | 

 

خودت را با هيچكس در اين دنيا مقايسه نكن  اگر اين كار را بكني به خودت توهين كرده اي                                                          

                                                                                                   آلن استرايك

به همه اعتماد كردن خطرناك است و به هيچكس اعتماد نداشتن خطرناكتر.                       

                                                                                              آبراهامم لينكلن

 اگر خاموش باشي تا ديگران به سخنت آورند بهتر از آنست كه سخن گويي و خاموشت كنند.               

                                                                                                  سقراط

 مايوس مباش ،زيرا ممكن است آخرين كليدي كه در جيب داري قفل را بگشايد.      تروتي ويك

 

هرگز اين چهار چيز رو در زندگيت نشكن :

 اعتماد ،قول ،رابطه و قلب را . زيرا وقتي اينها مي شكنند صدا ندارند ولي درد بسياري دارند. .           

     چارلز ديكنز

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 14:27  توسط آرش | 

 

روزي مرد كوري روي پله هاي ساختماني نشسته و كلاه و تابلويي را در كنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده مي شد: من كور هستم لطفا كمك كنيد. روزنامه نگاري خلاقي از كنار او مي گذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سكه داخل كلاه بود. او چند سكه داخل كلاه انداخت و بدون اين كه از مرد كور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را كنار پاي او گذاشت و آنجا را ترك كرد. عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت متوجه شد كه كلاه مرد كور پر از سكه و اسكناس شده است مرد كور از صداي قدم هاي او خبرنگار را شناخت و خواست كه به او بگويد كه بر روي تابلو چه نوشته است؟ روزنامه نگار در جواب گفت : چيز خاص و مهمي نبود من فقط نوشته شما را به شكل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد كور هيچ وقت ندانست كه او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده مي شد :  امروز بهار است ولي من نمي توانم آن را ببينم !!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 14:17  توسط آرش | 

آدمها مثل كتاب هستند

بعضي ها خط خوردگي دارند

بعضي ها غلط چاپي دارند

از روي بعضي ها بايد مشق نوشت

از روي بعضي ها بايد جريمه نوشت

بعضي ها رو بايد چند بار خواند تا فهميد

و بعضي ها رو بايد نخوانده دور انداخت

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 23:53  توسط آرش | 

لبت اي فرشته من ! بگل شراب ماند

نگهت زبسكه گرمست به آفتاب ماند

دو شكوفه سپيدي كه به باغ سينه داري-

زصفا و روشنائي به دو مهتاب ماند

به پرند شانه هايت چو لبم خزيد،گفتم:

كه درخشش تن تو به بلور ناب ماند

چو بسينه ات نهم سر ، نبود خبر زخويشم

كه پناه سينه تو به جهان خواب ماند

بزمان پويه چون گل كه بلرزد از نسيمي-

به تن تو هست تابي كه به موج آب ماند

چو لبت ببوسه گيرم زلبم شكوفه ريزد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 22:2  توسط آرش | 

 

مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار – اگر نه بیشتر – تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟ " و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده " مهندس هوا و فضا " ، " پدرم می گوید الان ام وی ام بهترین رشته ی دنیا است و خیلی پول دارد – منظورش MBA است " " دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد " و ... .

بقیه تو ادامه مطلب . . .                                حتما بخونید خیلی تکان دهنده است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 23:14  توسط آرش | 

براي من شنيدن

اينكه شنهاي ساحل نرم است ،

كافي نيست

 ،ميخواهم پاي برهنه ام

اين نرمي رو حس كند! . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 0:8  توسط آرش | 
این عکسها رو خودم گرفتم  تقدیم به تمام دوستان گلم

منتظر عکسهای دیگه از پائیز باشید

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 3:8  توسط آرش | 

 

 دانی که چرا زمیوه ها سیب نکوست

نیمش رخ عاشق است و نیمش رخ دوست

آن زردی و سرخی که درآن می بینی

زردی رخ عاشق است و سرخی روی دوست

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 22:20  توسط آرش | 

 

نمیدونم چرا مردم با من چنین کردند

مرا از آسمان چیدندو همرنگ زمین کردند

دلم با کهکشانها بود و از پروین سخن می گفت

نمیدونم چرا این گل رو خوشه چین کردند

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 21:54  توسط آرش | 

پاييز را دوست دارم...
بخاطر غريب و بي صدا آمدنش
بخاطر رنگ زرد زيبا و ديوانه کننده اش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هايش
بخاطر صداي نم نم باران هاي عاشقانه اش
بخاطر رفتن و رفتن... و خيس شدن زير باران هاي پاييزي
بخاطر بوي مست کننده خاک باران خورده کوچه ها
بخاطر غروب هاي نارنجي و دلگيرش
بخاطر شب هاي سرد و طولاني اش
بخاطر تنهايي و دلتنگي هاي پاييزي ام
بخاطر پياده روي هاي شبانه ام
بخاطر بغض هاي سنگين انتظار
بخاطر اشک هاي بي صدايم
بخاطر سالها خاطرات پاييزي ام
بخاطر معصوميت کودکي ام
بخاطر نشاط نوجواني ام
بخاطر تنهايي جواني ام
بخاطر اولين نفس هايم
بخاطر اولين گريه هايم
بخاطر اولين خنده هايم
بخاطر دوباره متولد شدن
بخاطر رسيدن به نقطه شروع سفر
بخاطر يک سال دورتر شدن از آغاز راه
بخاطر يک سال نزديک تر شدن به پايان راه
بخاطر غريبانه و بي صدا رفتنش
پاييز را دوست دارم، بخاطر خود پاييز
و من عاشقانه پاييز را دوست دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 23:25  توسط آرش | 

نگاهش با نگاهم  راز میگفت

سخنها چشم او با ناز میگفت

پریرو دستی از من زیرسر داشت

دگر دستم حمایل بر کمر داشت

بچشمم اشک شادی حلقه زن بود

که دلدارم نبود او، جان من بود

نمایاند بمن تا آن بدن را-

بدور افکند ،آن گل ،پیرهن را

دلم از شوق آن تن رفت از دست

تن او رونق مهتاب بشکست

تن او خرمنی بود از گل یاس

دلم افتاد از شوقش به وسواس

دو پستان چون دو لیموی بهشتی

که برخیزد از آن بوی بهشتی

گل من دلبرانه ناز میکرد

لبش را غنچه آسا باز میکرد

برآن بودم که در پایش بمیرم

زوصلش داد هجران را بگیرم

بدو گفتم که :ای ماه شب افروز

که از روی تو یابد روشنی،روز

مرا از دوریت بی تاب کردی

کجا بودی؟ دلم را آب کردی

کجا بودی که بینی شام تارم

گهرریزان دو چشم اشکبارم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 21:34  توسط آرش | 
 

پيداست هنوز شقايق نشدي

زنداني زندان دقايق نشدي

وقتي که مرا از دل خود مي راني

يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 21:43  توسط آرش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من آرش بچه شمال هستم از اینکه به من سر می زنید ممنونم
باز هم منتظر حضور سبزتان هستم.
گرگانی ها بفرمایند

پیوندهای روزانه
بهداشت وخانواده
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
مهستي از بين ما رفت
پیوندها
وین رونی
علی دی جی
امین شب خیز
سارینا- یه گرگانی دیگه
گرگان شهر عشق - آقا مسعود
عكاسي از گرگان -آقاي ندري
عشق مرجان
گرگاني اصيل ايول داره - رضا پيشرو
پسري آواره - حميد
خبر و عكسهاي ورزشي
مرجان خانم
روانشناسي براي همه - بهشهر
قانون فاصله
خانه دوستي - مهسا خانم
باغ ستاره - فائقه
گيس بريده - خان باجي خودم
غریبه - بهانه قشنگ من
سی سی وی اس
خدا و عشق - نیایش
بهترین عکسها با آیدا و آزی
فرياد
عشق - احسان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

كمياب ترين كدهای جاوا برای وبلاگ نويسان

pluginspage="http://www.macromedia.com/go/getflashplayer" />

FreeCod Fall Hafez

خدمات وبلاگ نویسان جوان