تبليغاتX
هر چی دم دست بود
پشت ابرها شهریست. . .

غريب است دوست داشتن و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن...

 وقتي می‌دانيم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ، به

بازيش می‌گيريم هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر.

  هر چه او دل نازک‌تر ، ما بي رحم ‌تر .  تقصير از ما

نيست ، تمامی قصه های عاشقانه ، اينگونه به گوشمان خوانده

شده‌اند........................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 18:46  توسط آرش  | 

خوب تو هم بخند كي بخيله

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 13:57  توسط آرش  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 13:40  توسط آرش  | 

            اگه بگم که قول ميدم تا هميشه باهات باشم

                   اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم

              اگه بگم که قول ميدم تا هميشه باهات باشم

           اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم

            اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويي

            اگه بگم بهونه ي هر نفسم تنها تويي

          اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت مي کنم

         اگه بگم زندگي مو بذر بهارت مي کنم

            اگه بگم ماه مني هر نفس راه مني

                 اگه بگم بال مني لحظه ي پروازمني

             ميشي برام خاطره ي قشنگ لحظه ي وصال؟

             ميشي برام باغبون ميوه هاي تشنه وکال ؟

                  ميشي برام ماه شبهاي بي سحر        

             ميشي برام ستاره ي راه سفر؟

                      ميشي برام ستاره ي راه سفر؟

                   ولي بدون هر جا باشي يا نباشي مال مني

 

بدون اگه براي من هم نباشي عشق منی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 13:34  توسط آرش  | 

 

  گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم

گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم

   گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در

گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم


گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم

گفتی چه می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام

گفتم که من خود را در او عريان تماشا می کنم


گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند

گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنم

گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم


گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

گفتی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم

گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 13:26  توسط آرش  | 

 

بيا نزديكتر ، نه نه، نزديكتر .

آنقدر نزديك كه هيچ چيز بين من و تو نباشد، حتي هيچ ذره اي!

 مي خواهم اكسيژن بودنِ تو را ، وجود تو را، تن تو را ببلعم .

مي داني چندين فصل است ريه هايم بيمار اين اكسيژن كاذب و آلوده ي بي تو بودن است؟ و مرهم ريه هاي بيمار و چرك كرده ي من اكسيژن توست.

مي داني چندين فصل؟ سرفه هايم را مي شنوي؟

 بيا نزديكتر ، مي خواهم نفس بكشم، عميق عميق… و تو در من مي دوي ، عميق عميق… و جزء جزء وجودم از تو سيراب مي شود… اما بازدمي نيست!!

 تمام تو را در خود ذوب مي كنم، حريصانه !

بازدم را فراموش كن!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 13:15  توسط آرش  | 

 

تست اجتماعی:

شما کدام گزینه رو انتخاب میکنید

 

۱ - گر خواهی نشوی  رسوا           همرنگ جماعت شو

۲ - گر خواهی نشوی همرنگ       رسوای جماعت  شو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 14:48  توسط آرش  | 

دوستت دارم

دوستت دارم

در يك روز بهاري

زير بارش باران

در كنار رودي پر از مناظر زيبا

و پر از گل هاي سرخ ، ياس و سفيد

در بستر جنگل سبز در كنار تو آرام گيرم

و دستانم را دور گردنت حلقه كنم

و سر در آغوشت نهانم تا قلبم آرام گيرد

و تو با دستان پر مهر و محبت نوازشم كني

و آن لحظه با صداي بلند فرياد بزنم كه

 دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 13:26  توسط آرش  | 

 

من  قصد دارم

من بعد با مطالب جدید بیام

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 13:24  توسط آرش  |